در باب زندگی

به این نتیجه رسیدم که برای زندگی بهتر آدم باید «روش زندگی» برای خودش داشته باشه، روشی که شامل نکاتی و درس‌هایی میشه که از تجربیات خودش و یا بقیه یاد گرفته، باید اون‌ها رو همراه خودش داشته باشه و بهشون عمل کنه تا زندگی رضایت بخشی داشته باشه. اسم این نکات رو میشه گفت ارزش، برای اینکه از زندگیمون راضی باشیم دو تا راه وجود داره: ۱. کمالگرایی ۲. زندگی مطابق ارزش‌ها، کمالگرایی میگه که من چقدر به نتیجه رسیدم؟ چندتا موفقیت داشتم؟ و در آخر به جایی ختم میشه که هیچ مقداری از دستاورد کافی نیست، ولی روش دوم روش درسته، ببینیم که چقدر زندگی‌مون مطابق با ارزش‌هامون هست، نکاتی که قبول کردیم درست هستند و دوست داریم توی زندگی بهشون پایبند باشیم.
اینا ارزش‌هایی هستن که من میخوام بهشون پایبند باشم:

۱. زندگی در لحظه: خالی کردن ذهن

بیشتر صداهای توی ذهنمون، مزخرفاتی بیش نیستن. شاید اونا یه نوع مکانیزم برای فرار از سر رفتن حوصله باشن، همونایی که میگن تو به اندازه کافی خوب نیستی، یا منظور فلانی از این حرف چی بود و …، کسی مثل من بیشتر روزش رو توی ذهنش می‌گذرونه، اونم برای اینکه «شاید» یه نکته مفید از این صداها بیرون بیاد، ولی چقدر ارزش داره زندگیم رو هدر بدم بخاطر «شاید»؟
نمیشه جلوشون رو گرفت، ولی نباید بهشون اهمیت داد. مثل هزاران صدای دیگه که هر روز می‌شنویم، هر از گاهی صداهای مفیدی هم می‌شنویم (مثل بوق ماشین که حواس ما رو به خودش جمع می‌کنه). ولی همه صداها هم به ما مربوط نمیشن، مثل صدای دعوای یه زن و شوهر توی خیابون. با همین دیدگاه، همه صداهایی که توی ذهنمون پخش می‌شن واقعا به ما مربوط نیستن، اونا تنها وظیفه‌شون تولید کردن صداست، چرا فکر می‌کنیم همشون دلیل خاصی برای وجود دارن؟ چرا فکر می‌کنیم همیشه راست می‌گن؟ وظیفه اونا تولید صداست و این وظیفه ماست که خوب‌هاش رو از مزخرفاتش جدا کنیم.
برای همین، تلاش می‌کنم که برای اتفاقات زمان حال ارزش بیشتری قائل بشم تا برای حرف‌های حال بهم زنی که «شاید» چندتاشون از بین چندصدتا مفید باشه.

۲. تمرکز روی مسیر

فکر کنید که میخواید از یه مسیر پیاده عبور کنید، اول تصور کنید که انتهای مسیر، یک ماشین رویایی (برای خود خودتون)، یک غذای خوشمزه (اگر خیلی گشنه‌تون هست) و یا یک کامپیوتر با بالاترین کانفیگ (اگر من هستید) منتظرتونه. اگر اینطور باشه، مسیر، مسیر لذت بخشی خواهد بود، شما در طول مدت پیاده‌روی شاد و شنگول هستید و شاید حتی فریاد شادی هم سر بدید.
ولی اگه آخر این مسیر هیچ چیزی منتظرتون نباشه چی؟ شرط می‌بندم دیگه اون حس خوب وجود نداره، هیچ تمایلی به طی کردن مسیر ندارید و اگر به زور شما رو وادار به حرکت کنند از غر زدن دست بر نمی‌دارید.

تفاوت چی بود؟
چرا همون مسیر یک بار شادی آور و یک بار زجر آور بود؟
یعنی نمیشه در حالت دوم هم مثل حالت اول از مسیر لذت برد؟

برای خودم واضحه که چرا این طرز فکر مشکل داره، و چرا دلم می‌خواد عوضش کنم. با این کار نه تنها همه چیز جذاب‌تر میشه، بلکه اتفاقات خارق‌العاده بیشتری هم ممکنه رخ بده، وقتی از نتیجه نگرفتن نا‌امید نشی (چون اصلا بهش اهمیت نمی‌دادی!)، دست از تلاش هم بر نمیداری (چون دیگه اسمش تلاش نیست!) و امکان رسیدن به موفقیت‌هایی که با ناامید شدن از خودت می‌گرفتی رو دیگه نمی‌گیری.

۳. با کلماتت به کسی آزار نرسون (حتی خودت)

صحبت کردن، جمله‌ها و کلمات، مهم ترین و قوی ترین ابزار‌هایی هستن که انسان در اختیار داره، اون‌ها میتونن زندگی رو برای خود یا برای دیگران بهشت و یا جهنم کنن. پس در هر لحظه باید آگاهی کامل به کلماتی که استفاده می‌کنم داشته باشم، که نه تنها مانع کمترین آسیب به دیگران بشم (حتی کوچیک مثل یه دلخوری ساده) و چه بسا باید نسبت به استفاده اونها برای خودم هم نهایت دقت و نکته‌سنجی رو به خرج بدم. بروس لی میگه:


Don’t speak negatively about yourself, even as a joke. Your body doesn’t know the difference. Words are energy and they cast spells, that’s why it’s called spelling. Change the way you speak about yourself, and you can change your life.

Bruce Lee –


به نوعی اشاره می‌کنه به اینکه کلمات قابلیت جادو کردن دارن، پس حتی نباید به شوخی و مسخره‌بازی آدم خودش رو تحقیر کنه، به خودش بد بگه و با خودش بد رفتاری کنه.
اینطوری حتی مقدار زیادی از صدا‌های توی ذهن هم آروم میشه، چون خیلی کمتر پیش میاد که بعد از گفتن یه جمله‌ای پشیمون بشی.

۴. موضوعات رو شخصی نکن

خیلی از واکنش‌هایی که از بقیه می‌گیریم، بازتابی از وضعیت درونی خودشون هست، نه عمل ما. برای مثال شما می‌تونید با دو نفر به یک شدت تصادف کنید، نفر اول کاملا آرام و منطقی برخورد کنه و نفر دوم کاملا وحشیانه و ناعادلانه. برای همین، قضاوت‌های ما نسبت به کارهامون باید مستقل از بازخورد و یا شرایط اتفاق باشه، آره درسته که اشتباه کردن توی مسابقه فینال فاجعه بار تره، ولی ذاتا با اشتباه کردن توی مرحله گروهی تفاوتی نداره، چرا باید بیشتر عذاب وجدان بگیریم؟
این هم به مورد قبلی وصل میشه، وقتی کار آسیب زننده‌ای نکردیم، شاید اشتباه کرده باشیم و بی نقص نبوده باشیم، ولی به احتمال زیاد همه چیز به حالت عادی بر میگرده حتی اگه همون موقع همه آدم‌هایی که دورمون بودن سرمون داد زدن، اما وقتی مورد قبلی رو زیر پا میذاریم، شرایط تغییر می‌کنن و برگردوندن اونها به حالت قبل سخت میشه. برای مثال فرض کنید دوستتون از دستتون ناراحته و سرتون داد میزنه، اگر شما برای دفاع از غرور خودتون جوابش رو بدید، دعوا شدت پیدا می‌کنه و به احتمال زیاد دوستی‌تون خدشه دار میشه، اما میتونید با اعتماد به اینکه واکنش او ۹۰٪ بازتابی از خودش و حداکثر ۱۰٪ به کار شما مربوط میشه، حرف‌های اون رو تحمل کنید تا آروم بگیره، بعد از آروم گرفتن احتمالا شرایط به قبل از دعوا بر می‌گرده.

۵. پیش‌فرض‌های ذهن رو پاک کنید.

وقتی می‌خواید وارد جمع تازه‌ای بشید، تجربیات گذشته‌تون ممکنه باعث بشه که شما «انتظار» اتفاقات خاصی رو بکشید، مثلا اگر توی جمع دوستاتون آدم شوخ‌طبعی هستید، انتظار دارید توی جمع جدید هم بتونید همه رو بخندونید، یا مثلا اگر تا الان توی تعاملات اجتماعی‌تون موفق نبودید، انتظار دارید (یا پیش‌فرض گرفتید) که این یکی هم مثل بقیه موفقیت آمیز نخواهد بود. ولی هیچ دلیل واقعی قبل از مواجهه با یک گروه خاص وجود ندارد که فرضیات شما رو اثبات کند. آدمها انقدر متفاوت از هم هستند که یک فرد خجالتی و گوشه گیر توی یک جمعی تبدیل به فردی با شور و حرارت بشه. خلاصه که زندگیتون رو بر اساس لیبل‌هایی که به خودتون می‌زنید زندگی نکنید، بلکه بر همون زندگی بر اساس ارزش‌ها تکیه کنید.

۶. همیشه ۱۰۰٪ خودت رو بذار

دلیلش بدیهیه واقعا، چرا بیشترین تلاشمون رو نکنیم؟ چرا سعی نکنیم توی هر کاری که می‌کنیم بهترین خودمون باشیم؟ چرا تنبلی کنیم و یا زندگی رو شل بگیریم؟ منتظر چی هستیم تا واقعا پاشیم و از ته دل برای چیزی که می‌خوایم جون بکنیم؟ بیاید ترس از شکست رو کنار بذاریم، بر اساس صداهای توی ذهنمون عمل نکنیم، به جای موفقیت و شکست روی فرایند تمرکز کنیم و همیشه بهترین خودمون باشیم.

۷. موانع خود زندگی هستند، نه مزاحم زندگی

اگر انگشتتون قطع شده و یا هر چالش دیگه‌ای توی زندگی کردن دارید، به جای اینکه این‌ها رو باعث بدبختی خودتون بدونید، بهشون به عنوان خود زندگی نگاه کنید. زندگی یه معماست، یه قصه‌است و یه رویاست که ما فرصت داریم به کامل‌ترین شکل تجربه‌اش کنیم، خودتون چقدر شده که توی یک فیلم برای شخصیت اصلی چالشی پیش بیاد، و شخصیت اصلی ناامید بشه؟ اصلا همچین فیلمی ارزش دیدن داره؟ که چی؟
از فیلم زندگی خودمون فرار نکنیم، همه چالش‌هاش رو دو دستی بغل کنیم و سعی کنیم بهترین روایتی که می‌تونیم رو ازش بسازیم. تا وقتی که خودمون رو با ذهنمون قانع نکنیم که چالشی غیر قابل حل هست، اون چالش نمی‌تونه اثری رومون داشته باشه. به قول مربی سنگنوردیم:
«نمیشه یعنی نمی‌خوام، تکرار کن!»


همی گفت و همی گفت و همی گفت
کشاند رویایم از مسجد تا شاه‌دخت
نبوده و نبودی و نباشد
توان حل هر مشکل که وی گفت